از متن کتاب
چادرش را دور موهایش پیچید. موبند بلندش با زنگولههای فلزی از زیر گره چادرش بیرون ماند. آفتابۀ رنگورورفته را برداشت و آبش را به روی صفۀ خاکی مقابل آشپزخانه پاشید. بوی خاک فضا را گرفت. نوک چادرش را کشید و روی بینیاش گذاشته از روی گوش چپش به سرش تاب داد و جارو را برداشت. نگاهی به آن انداخت. پارچهای که برای محکمساختن جارو به به دستۀ آن گره زده شده بود، باز شده و چوبهایش از هم پاشیده بودند. گره را محکم بست و آهستهآهسته به جارو شروع کرد. وقتی نزدیک آشپزخانه شد، بوی نان داغی که مادرش از تنور کشیده و یک مشت آب رویش میپاشید، دلش را آب کرد. سرش را بلند کرد و گفت: «به آذان شام چند دقیقه مانده؟»