از متن کتاب:
در مکتب، دستان کوچک ما و نودههای ارغوان پیوند همیشهگی داشتند. روزهای که معلمان از ما چیزی میپرسیدند و ما نمیدانستیم، میگفتند: آن سو ایستاد شو!
ما بچههای درس نافهم در یک قطار پیش روی صنف ایستاد میشدیم. مانند محکومانی که منتظر شنیدن حکم دادگاه باشند. معلمان ما گاهی در شیوۀ تربیت خود کمتر از ملاها نبودند. درس را که نمیفهمیدیم ما را یک لنگه پیش روی صنف ایستاد میکردند. یا هم دستو میدادند که یک لنگه ایستاد شویم و هر دو بناگوش خود را با انگشتان خود کش کنیم که بیتوازن میشدیم و میافتادیم.
زیر چشم که به صنفیها نگاه میکردیم، میدیدیم که آنها به ما پوزخند میزنند و ما هم منتظر نوبت میماندیم تا روزی به آنان پوزخند بزنیم.
این دور جزا که تمام میشد، بعد معلم میگفت: بگیر دستت را! ما به نوبت دستان خود را پیش میکردیم و آنان روی دستان ما گلهای ارغوانی میکاشتند. فریاد میزدیم: به خدا میخوانم معلم صاحب! به خدا میخوانیم معلم صاحب!
با این همه به خانه که میرسیدیم، همه چیز از یاد ما میرفت و باز روز دیگر همان افسانۀ سیزیف بود که تکرار میشد.
آموزگاری داشتیم، نامش میر حسامالدین خان بود، از دهکدۀ جرشاه بابا. در کنار مکتب خانه داشت. دیوار باغش پیوست با دیوار مکتب بود. انسان آرام و مهربانی بود. شاگردان را نه با چوب میزد و نه هم یک لنگه پیشروی صنف، ایستاد میکرد، آموزگار صنف سوم بود.