از متن کتاب:
وعدههایش همه دروغ بود! دختری هستم 17 ساله، آرام و خونسرد. چیزی که مرا مضطرب و ناآرامم ساخته، جوانی است که قبلاً او را هیچ دوست نداشتم. او اغلب به من از عشق میگفت و من توجهی به او نداشتم تا اینکه من هم عاشق او شدم.
قصد ما این بود که بعداً ازدواج کنیم. اما از چند روز به اینسو این جوان با یک دختر دیگر نامزد شده است، تحمل این برایم بسیار سخت است. این جوان که در اوایل آشنایی ما دایماً برایم از عشق میگفت، حالا با یک دختر دیگر نامزد شده و مرا ترک کرده است.
به جز از خودم کسی دیگری از مشکلات و جنجالهایم خبر ندارد. باخود میگویم، تو نباید تمام وقت به آن جوان فکر کنی. اینگونه روز و شبم با اندوه و غصه میگذرد. خواهش میکنم مرا رهنمایی کنید.