از متن کتاب
دریای کابل چون تمساح زخم خورده، آرام آرام از گلوگاهِ غرب کابل، بهسمت مرکز شهر در حرکت بود. وقتیکه نزدیکِ پل سوخته میرسید، در دو طرف پل، افراد خمیده و درهم فرورفتهی منجمد را مینگریستکه حکایتهای تلخ و خونینی را در خود دفن کرده بودند. پل سوخته، به اژدهایی شباهت داشتکه شکم بهروی آب کثیف دریا گذاشته و انگار از ورود آبهای کثیف بر روی شکمش لذت میبرد؛ دهانش همچون سیاه چالهی خیلی خوفناک باز بود، اگر وارد دهانش میشدی دیگر همهچیز متوقف میشد. زندگی، انسانیت، زمان، مکان، خیال، آرزو و همهچیز بهپایان خود میرسید.
همهچیز آخرین قدمهای خودش را طی میکرد و میرسید به آخر؛ اما یکچیز آغاز میشد: حکایت تلخ و خونباریکه بعدها بهسرطان جامه عوض میکرد و تمام وجود آدمی را فرا میگرفت، آهسته آهسته ریشه میدوانید به گذشتهی آدم، به آیندهاش و به سرنوشتشکه تلخ، خونین و سیاه است. پل سوخته، انگار مغناطیسِ خیلی قویای داشت؛ زمانیکه شما را در آغوش میکشید، به وجودتان میچسپید؛ عین گوشتیکه روی استخوان را پوشانده، دیگر هیچ قدرتی نمیتوانست شما را از چنگش آزاد کند. مانند سیاهچالهی تاریکی بود که اگر برای نجات بیشتر دست و پا میزدید، عمیقتر میرفتید و دفن آن تاریکی میشدید و دردتان قویتر میشد.