از متن کتاب:
نخستین چیزی که زمین از او خواست، همهچیز بود. شاپور این را در عرض یک هفته پس از بازگشت از روستای خواجه فهمید. با او الاغی بود، ابزاری بود، آذوقهای بود. سفر را تند طی کرده بود. با اقتصادِ متمرکزِ مردی که فرصتِ گفتوگو ندارد، از میان روستاها گذشته بود. آرد خریده بود. نان خشک. بیل. کلنگ. طناب. چند وسیلهی ضروریِ دیگر، همه از یک مغازهی واحد در خواجه. به کسی نگفته بود به کجا میرود. نگفته بود چرا. مغازهدار با کنجکاویِ ملایمِ مردی که به عبور غریبهها خو کرده، نگاهش کرده بود. پولش را گرفته بود. هیچ پرسشی نکرده بود. شاپور نیز چیزی داوطلبانه نگفته بود. همه را بر پشتِ الاغی بار کرد که از یک دهقانِ روستایی خریده بود؛ حیوانی قوی و صبور، نه جوان، نه پیر، با همان حالتِ خاصِ شایستگیِ بردباری که الاغهای خوبِ کارگر دارند. پیش از غروب روزِ دوم، به کنار دریاچه بازگشت.
دوباره بر لبهی سرزمینِ برگزیدهاش ایستاد. حیوان را تماشا کرد که سرش را پایین میآورد تا از آب کمعمق بنوشد. و تمامِ وزنِ کاری را که خود برگزیده بود، حس کرد. سنگهایی که در یک خط چیده بود، هنوز همانجا بودند، درست همانگونه که ترکشان کرده بود. زمین هم درست همان بود که یافته بودش: صاف، تاریک، در انتظار، بیاعتنا به اینکه او پیروز شود یا شکست بخورد. زمین به شیوهی عمیقِ زیستیِ خویش زنده بود، شیوهای که هیچ ربطی به او نداشت. او هنوز به هیچ معنایی، در آنجا حضور نداشت. تنها مردی بود با چند ابزار.
پیش از آنکه صبح بهتمامی برسد، کار را آغاز کرد. نخستین ضربهی کلنگ بر زمین، صدایی برانگیخت که تا پایانِ عمر در گوشش ماند. صدای تیز و متراکمِ برخوردِ آهن با خاکِ فشرده، صدایی فلزی و خشک که در هوای ساکنِ بامداد پیچید و به دیوارهای کوه برخورد و بازگشت. صدایی که همزمان میگفت این آسان نخواهد بود و اما این ممکن است. سطحِ زمین سختتر از آن بود که میپنداشت. ریشههای علفهای وحشی، کفِ دره را چون حصیرهایی ضخیم و درهمتنیده پوشانده بودند و آن را به هم دوخته بودند، گویی زمین خود را در برابر هر مزاحمی مسلح کرده باشد. با شیوهای خاص بر آنها کار کرد. سطح را شکافت. خاکِ زیرین را زیرورو کرد. باز سطح را زیرورو کرد. در ردیف پیش رفت، همانگونه که از روزی که بهقدرِ کافی بزرگ شده بود تا پدرش را در مزرعه دنبال کند، کارِ دهقانان را دیده بود؛ تماشای ساعتها، روزها، فصلها. بدنش، بیآنکه کسی بگویدش، ریتم را میشناخت: بالاآمدن، تابخوردن، فروریختنِ تیغه، تیزشدن، چرخش، گامِ بعد. ریتمی که در رگهایش جاری بود، پیش از آنکه در ذهنش شکل بگیرد.