از متن کتاب:
چنانی که مولانا خود در مثنوی معنوی، برای بیان پیام بیداریساز خود از داستانهای خویشخلقکرده و اقتباسشده، خواننده را به عصارهای منظورِ سخن میرساند؛ روش نگارش این اثر نیز بیبهره از آن به کارگیریهای مولانایی نبوده است اما در حالت کاملاً
ناخودآگاهی. هر بخشی از داستانهای زندگی مقومِ مولانا حاوی پیام درسدهندهییست که این بیتها با درک از آن و حادث الهام، منظوم گردیدهاند که گاهی از گردهای آن داستان دیگری شکل گرفته است. شناخت ابَر انسان و کامگیری از حلاوت جوهر این مستغرق، هنر آدمیست. اینکه در سرگرمیهای هستی به دنبال این نیستی چونان کودک نو به پا آمده اشتیاق گفتار این ابیات کردم، موجباش یافتن و تجسس بیشتر در مورد مولوی بود یا به عبارت دیگر «مولویشناسی». بدون شک رهسپار چنین رهبری شدن و مریدبودن بر خانقهی چنین مراد، مژدهای برای رونده در بر خواهد داشت که این درگه نومیدی نیست و اثر دستداشته تحفهای بود که طبع من از خانقاه هزارصوف حضرت خداونگار بلخ از میان پارچهای با تارهای نور رشتهشده که قدامتاش به ۸۱۶ سال میرسد، یافت.
شاید الههای شعر آنگه به قاف الهام میرفته و اسرار-معنی والای ملهم را هدیهای طبع او دلدریا(مولانا)میکرده که با «شمس» سپری مینموده است و از هر جهتی به هر وسیلهای که شده باید با آن آفتاب عالمتاب معرفت خویش «شمس» همکجاوهگی
کند. از اینروست بیقراریِ که کوهی از آن میلرزد اما مولوی را نه تنها که نمیلرزاند بلکه در میان خود میگنجاند. شاید دیگر چنین جوششی در دل آدمی نیفتیده باشد چونانی که این بیقراری شوری بر دل حضرت «خموش» میافکند. این فراق نه دوریِ ماهی از دریاست بلکه چیزی دیگریست، آتشفشانیست که جز بر درون مولانا دیگر جای نمیگنجد اما داریم در تاریخ و سیر عرفانی و بستانهای عشق که داستانهای از فراق گلوبلبل به مصداق همان عاشقومعشوق در کتیبههای معتبر و... زمانهای دور و نه چندان دور میخوانیم اما هیچیک شورافکندهتر از فراق شمس و مولانا در آفاق نیست که آدمی را با بحر پرتلاطم معنای رجحانگر و هرچه صفت معرفتمند انسانیساز که از هر جهتی هدف آمدن در این سرای هستی به آن ارتباط میگیرد، مواجه سازد. از سوی دیگر این شگفتی فراق بیتمثال، پژوهنده را به نتیجهای میرساند که به پذیرش واقعی بودن داستانهای عجیب و منطوی شمس و مولانا وادار شود. چنانی که از دیدار نخست شمس و مولانا در «نفحات النس» خاتم الشعرا(جامی) یاد کردهشده و از پرتنمودن مقولات مولانا در آب و دوباره سالم بدرآمدن آنان اشارهای نموده است. برای
اینکه هر اتفاق عادی دیگر نمیتواند شخصی به شدت مذهبی و باورمند به حکم شرع و مفتیِ که فتاوای او منبع اقوال دیندارانِ سراسر جهانِ عصر خودش است؛ به چنین منبعث و جنون و تحولی گرفتار نماید که به سماع درآید.
این ره عرفان که آنسویش گذرگهِ شناخت ربانیست، رونده را به دروازهای متصل میسازد که دَر رو به درب دیگری گشوده شده است. تفاوتش با انحاء دیگر شناختها به این میماند که دو فردی سوار بر هواپیما، یکی به قوهای تحرک هواپیما میاندیشد اما دیگری از آن به تماشای شگرف زمین تدرب یابد. هردو به یکسویِ روانند اما آن یکی با شناخت عارفمسلکانه و تصرف ذهنی بیشتر و نگاه خلاقانهای فعال به جهان مینگرد. و دیگری با بینشی غامی از عبور مجاز در سیر حقيقت. شناخت عارف از خدا دقیقاً همین است که به چگونهدرتحرکآمدن آهن و سیستم مغلق هواپیما معطوف نیست، بلکه به بیرونتر و دورتر و عمیقتر و سیمیاییتر به سموت دیگری از معرفت که چگونگی ساختار زمین و چیستی سیمای طبیعت سهم آن تفکر و سیر شهود است، مینگرد. تردیدی نیست ساختار یک
هواپیما با تمام مدرنیتهشدگی مغلق، به اندازهای طبیعت، برای تعمقکننده، مکاشفهآمیز و تحولآور نخواهد بود. در این پازل پیروز میدان آن مسافریست که چشمش به وسع بیرون از آهنآلات هواپیماست.