از متن کتاب:
آنچه در صفحات این کتاب آمده است، قصهٔ کسانی است که خواستند زندگی کنند، اما زندگی برایشان طور دیگری چیده شد:
قصهٔ زنی شاعر که هر واژهاش نور بود، اما در خانهای که باید پناهگاه او باشد، صدایش را بریدند و شعلهٔ وجودش را بی رحمانه خاموش ساختند.
قصهٔ کودکی که در ویرانهها زنده ماند، نه برای خود، که برای ساختن پناهی برای دیگران. کودکی که آموخت امید همیشه از دل تاریکی میروید؛
قصهٔ پسری که پیش از فهم عشق به زندگی، به بند سنت ها افتاد و سرنوشتش در کودکی به خواست دیگران بر او تحمیل شد؛
روایتِ مردی جوان که در لحظهای سرنوشتساز، میان گذشتهای تلخ و خونآلود و آیندهای انسانی انتخاب کرد و راه خشونت را در نسلهای آینده بست؛
و داستان زنانی که زیر سایهٔ ظلم و ستم خاموش ماندند، اما هیچگاه خاموش نشدند؛ زنانی که تا آخرین لحظه برای نور علم و برای دانستن دختران دیگر جنگیدند.
این کتاب دربارهٔ جامعهای است که گاهی بیمار است؛ جامعهای که در آن سنتهای بیرحم هنوز هم نفس میکشند و صدای زنان در غبار خودکامگی گم میشود. کودکان پیش از لبخند با اشک آشنا میشوند و آزادی رؤیایی است که بسیاری تنها در خواب میبینند. اما در دل همین تاریکی، انسانهایی ایستادهاند که هنوز به روشنایی باور دارند؛ همانها که روایتهای این کتاب را ساختهاند.
این مجموعه تقدیم میشود به همهٔ صداهایی که خاموش شدند، اما از بین نرفتند. به «رؤیا»ها، به «نادیا انجمن»ها و به همه زنانی که دیگر در میان ما نیستند؛ به زنانی که با لبهای بسته فریاد زدند؛ به کودکانی که در میان ویرانهها ایستادند؛ به پدران شجاعی که تا آخرین لحظه کنار دخترانشان ماندند؛ به مردمانی که میان همه نابسامانیهای جامعه، هنوز انسان ماندهاند؛ و به امیدی که از دل خاکستر نیز راهش را به زندگی باز میکند.