از متن کتاب:
زلفش چو مار حلقه فتاده است تا کمر
دختری میرقصید، صدای النگوها و شرنگ شرنگ پاهایش دلهارا نوازش میکرد. همه به او و او به دستانش مینگریست. خود را خم میکرد و یک قد بلند از دیگر دختران نشان میداد. موهایش پشت سر میرقصیدند؛ دستانش بین همدیگر پیچ میخوردند و پاهایش روی فرش نقطه مینشاندند. جوره نداشت، تک و تنها نمود اتاق بود، تنها چشم همه را بهسوی خود خریده بود. احدی را از خود ماهرتر در هنر رقص نمیدانست، احدی را. دستش را به دف برد، بناگه آوازی بلند شد و سرهای همه را بهسوی دروازه چرخاند. آواز از وسط دروازه بلند شد و چشمهارا فریفت:
ساقی تو می بهجام بلورین چه میدهی
از گُل پیاله ساز، لبِ یار نازک است
از گل پیاله ساز، لب یار نازک است
هاااای از گل پیاله ساز، لب یار نازک است
شرنگ شرنگ النگوهایش در هوا پیچید و پاهایش پشت در مثل هدهد سلیمان به خندیدن آغاز کرد. صدای اتاق را پیچاند و آواز دوباره از سقف نشر شد:
از گل پیاله ساز، لب یار نازک است
هاااای از گل پیاله ساز، لب یار نازک است
صدای النگوهای دختر رقاص خموش گردید، چشمانش مثل سرباز اسیر شده به دروازه افسون شد. شرنگ شرنگ النگوها نزدیک میشد و چشمها و سرها آواز را تعقیب میکردند. انگار خانه، دیوار، سقف و زنهای قامت بلند و قد پخچ چشم به انتظار او بودند، دیگر کسی بهسوی دختر نازانهی رقاص نگاه نمیکرد، دیگر کسی لباس نیمهی اورا تماشا نمیکرد و به موهای افتاده به گردنش نمینگریست. همه چشم به در بودند، همه. آواز شیدا همه را شیدا کرده بود، همه مست و کباب او بودند. مسیحا لب تر کرد، انگار خندهای برلبش نشست از جا جلو رفت و بهسوی دروازه نزدیک شد. دختر رقاص وسط اتاق مانده بود، تک و تنها و تنهاتر از سرباز اسیر شده... بغض میخورد و دندان برای دریدن جگری تیز میکرد. در صدا داد...و دوباره شرنگ شرنگ النگوها بلند شد و دختر میانه قامت، گندمی رنگ که پستانهای مثل انار قندهار داشت، وسط اتاق پرید، دف نواخت و سرجنباند:
زلفش چو مار حلقه فتادهاست تا کمر
ترسم که نشکند کمر یار نازک است
هاااای از گل پیاله ساز، لب یاز نازک است
از گل پیاله ساز، لب یار نازک است
ناگهان صداهای متنوع اتاق را پیچاند و همه به یک زمزمه فریاد برآوردند:
از گل پیاله ساز لب یار نازک است
هاااای از گل پیاله ساز لب یار نازک است
شرنگ شرنگ شرنگ
همه خیره به او و به صورتش و به موهای افتاده به دوسوی گوشهایش شدند. غم از سر مسیحا پرید و لبانش را شور و شیدایی و تبسمی نازک فرا گرفت. چشمانش مثل سراب میرقصید و دو دیده مانده بود به النگوهای رقاص... بله به النگوهای لیلا. او میرقصید، از در تا دیوار همراهش میرقصیدند؛ زنان میرقصیدند، خانه میرقصید و دختر خردیکه از پنجره رقص و صدای دایره را میشنید از جا پایین شد و به رقص آغاز کرد.
لیلا دوباره فریاد زد:
ساقی تومی به جام بلورین چه میدهی
از گل پیاله ساز، لب یار نازک است
هاااای از گل پیاله ساز، لب یار نازک است
مسیحا مست شد، زنان صدای او را تکرار کردند:
هاااای از گل پیاله ساز، لب یار نازک است
آوازها در سقف پیچیدند:
از گل پیاله ساز، لب یار نازک است
صداها پخش شدند و پرندهای که برلب دیوار کنار پنجره غرق تماشای رقص بود، با تکان دادن دست زنی از جا پرید و فریاد برآورد:
از گل پیاله ساز، لب یار نازک است
هاااای از گل پیاله ساز، لب یار نازک است
به هوا پر زد و ناپدید شد.
خانه میرقصید و دختر رقاص بغضش را خورده بود، دستانش را گرد دستان لیلا میچرخاند و با او تکرار میکرد:
ساقی تومی به جام بلورین چه میدهی
از گل پیاله ساز، لب یار نازک است