از متن کتاب:
نمیدانم چند سال داشتم، ولی وقتی به بسترم میرفتم، مادرم میگفت: باید سه بار کلمه ام ( لا اله الا الله محمد رسول الله) را بخوانم تا مرا از تمامی بلاهای آسمانی و زمینی در امان نگهدارد.
وقتی دست و رویم را میشستم کلمه ام را میخواندم، وقتی آغاز به نان خوردن میکردم، کلمه ام رامیخواندم، وقتی میخوابیدم، کلمه ام را میخواندم.
بعدها وقتی کمی بزرگتر شدم، میبایست به مسجد بروم و نماز بخوانم و قرآن بیاموزم. مسجد از خانهی ما چندان فاصلهیی نداشت. ملای مسجد ما مردی ریش سفیدی بود که همیشه لباس سفید میپوشید؛ نمیدانم زن و فرزند داشت یا نه، ولی در مسجد تنها زندهگی میکرد.
هر روز و شام یکی از مردهای قریه برایش نان میبرد؛ فکر میکنم بهخاطر آذان به گوش نوزادان ، عقد نکاح، خواندن نماز جنازه و ختم قرآن، پول نقد و لباس نو برایش میدادند.
یاد گرفتن الفبا و جنگدادن حرفها زیاد طول نکشید؛ وقتی هفت ساله بودم، میتوانستم قرآن را بخوانم، پدر و مادرم افتخار میکردند و تشویقم میکردند تا قرآن را از حفظ یاد بگیرم. وقتی دوازده ساله شدم قرآن را به صورت کامل حفظ کرده بودم. در این راه تنها من نبودم، دیگر بچهها هم اگر قرآن را از حفظ نداشتند، چند آیتی را حفظ کرده بودند. روزه گرفتن بین ما رقابتی شده بود و نماز خواندن عادت. بعدها وقتی کمی بزرگتر شدم، در مسجد گه گاهی به جای ملا، بچههای نوآموز را درس قرآن میدادم و از آن لذت میبردم. آرامش درونی و روحی برایم دست میداد، خود را با خدایم در گپ زدن مییافتم و غرور مرموز رگهایم را پر میساخت. یگانه تاسفم در آن وقتها این بود که ای کاش قرآن به زبان خودم میبود تا میدانستم چی میخوانم و چی دعایی با خدایم میکنم، ولی خود را تصلی میدادم که خدایم عربی میداند.