از متن کتاب:
قلم در روی سفید کاغذ بوسه نِگاشت.
لبخندِ شیرین داشت، همسرش مگسکش خرید.
فرهاد را شاید دیابت کشته؛ چون تمام وجودش شیرین بود.
شب به آرزوی خواب عمیق در چاه افتید.
قلم از دستِ سانسور دلِ پر دارد.
دردِ بیمار، اشکِ قطره چکان را کشید.
جبینِ ترشِ ترافیک، «شیرینی» تولید میکند.
جنابت ماهی محال است.
رعیتِ گرسنه مغز مسؤول را با اصرار نانِ خشک میخورد.
حکایتِ بید؛ از لبِ آب تا زبانِ آتش.