از متن کتاب:
سر انجام بخت یاریام کرد و در یکی از ادارات دولتی رییس شدم. ده بار در رویم سلی زدم، کف پایم را خاریدم، عطسه زدم، گلو روشن کردم و ملاق زدم که نشود خواب باشم؛ اما شکر خدا مطمئن شدم که خواب نیستم. یکی از دوستان بهرسم تبریکی چپنی را آورد در شانهام انداخت، در همین لحظه بیدار شدم که نفر پهلویم خنک خورده و لحافم را دزدیده بالای خودش انداخته. بادیدن این صحنه از عمق زانو خنده کردم و باخود گفتم: برای بچهی غریب و بیواسطه، خواب ریاست هم کافیست.